ساعت به وقت ایران
- ۰ نظر
- ۰۳ اسفند ۰۳ ، ۲۳:۰۹
استاد امین تیموری
تدریس خصوصی مهارتهای عربی:
مکالمه عربی فصیح
لهجه عراقی
قواعد عربی (صرف و نحو کاربردی)
فن ترجمه عمومی و تخصصی
حوار مفتوح (گفتگوی آزاد فصیح و عراقی)
مشارکت در تولید محتوا
🔹چندین سال سابقه تدریس در شاخههای گوناگون عربی🔹
مشاوره از طریق ایتا و تلگرام در راستای:
🔸معرفی مسیر و منبع و روش آموزشی صحیح
🔸معرفی آموزشگاه عربی و استاد مناسب
ایتا و تلگرام:
amin_teimoori@
برگزاری کلاس در اسکای روم
عربی فصیح یا عربی عامیانه؟
غالب زبان آموزانی که وارد عرصه یادگیری و یادآوری مکالمه عربی میشوند با چالش عربی عامیانه و عربی فصیح روبرو میشوند که برای برون رفت از این چالش نیازمند مشاوره و برنامه ریزی دقیق هستیم. در کلیپ زیر گفتگوی امین تیموری را پیرامون چالش عربی فصیح و عربی لهجه مشاهده میکنید:
فرهنگ لغت لهجه عراقی به فارسی
عنوان کتاب: معجم المصطلحات العربیة المعاصرة باللهجة العراقیة
زبان کتاب: عراقی-فارسی
مولف: محمد مهدی مالکی
انتشارات: دارالفکر
تعداد صفحات: 447
ابعاد کتاب تقریبا: طول: 24 سانت. عرض: 17 سانت. قطر: 2/5 سانت
توضیحات و خرید در ادامه مطلب
منبع: تیموری، امین، آسیب شناسی یادگیری مکالمه عربی فصیح، پایان نامه دوره کارشناسی ارشد رشته زبان و ادبیات عربی، تهران، دانشگاه پیام نور تهران جنوب، 1398
زبان مفهومی تکساحتی نیست و افزون بر نقش ارتباطی، دارای جنبه های هنری و عاطفی نیز هست که درک بهتر جنبه های مختلف زبان، ما را در تحقیق و بررسی میزان آن یاری میرساند.
اگر زبان آموزی بعد از گذراندن کامل سطوح زبان عربی، در درک اشعار عربی و یا در ارتباط ذهنی با داستان های ادبی معاصر عاجز باشد نباید این ناتوانی او را در درجه نخست با موانع آموزشی او مرتبط دانست بلکه باید علت عجز او را در تفاوت میان مقوله زبان و مقوله ادبیات جستجو کرد.
برای درک بهتر این موضوع لازم است به یکی از آثار ادبی معاصر اشاره کنیم که نمی توان فقط با رویکرد زبانی و بدون در نظر گرفتن فضای ادبیات این اثر را در مهارت های چهارگانه زبانی تجزیه و تحلیل کرد. متن ذیل از یکی از کتاب های آموزش مکالمه عربی به نام «العربیة بین یدیک» آورده شده است که نویسنده این متن با گره زدن عقل و عواطف انسانی به عرصه ادبیات روی آورده است.
تعداد صفحات منبع: 680 صفحه
مدت سیر مطالعاتی: 8 ماه
با مطالعه میانگین روزانه: 3 صفحه
بسیاری از زبانآموزان در افزایش دایره مفردات عربی به دنبال معرفی کتاب داستان یا رمان هستند و در کنار مشاهده کارتون و سریال و فیلم که مهمتر از مطالعه کتابهای عربی است در پی مسیری برای تقویت مهارت خواندن و نوشتن هستند.
علاوه بر کتابهایی که در کلاسهای مکالمه عربی معرفی کردم، اینبار قصد دارم یک منبع بسیار عالی از بزرگترین اساتید زبان عربی برایتان معرفی کنم.
استادی که علم او در زبان عربی فوق علم بشریت است.
شیخی که علم همه عرب و عجم در برابر علوم مختلف او، قطره ای است در برابر دریای پهناور...
عالمی که در دستان او، تمام مرفوعات و منصوبات و مجرورات بمثابه خمیرمایهای است بسیار کوچک...
استاد کبیر سخن...مغز متفکر زبان عربی...
سیّد الساجدین...ضوء المستوحشین...
قُدوة الزاهدین...
اِبن الخیرتَینِ...
سیّد المُتقین...
حضرت زین العابدین امام علی بن الحسین علیه السلام...
اینبار دایره مفرداتمان در زبان عربی را با امام سجاد عزیز افزایش میدهیم:
کتاب الصحیفة السجادیة الجامعة
شامل 272 دعای بسیار زیبا
جهت دانلود برنامه به ادامه مطلب بروید
برای فراگیری اصول و مبانی ترجمه از عربی به فارسی و همچنین از فارسی به عربی اهتمام به صرف و نحو کافی نیست لذا حتما لازم است با در نظر گرفتن ظرایف و لطایف دستور زبان فارسی و نیز دستور زبان عربی اقدام به ترجمه متون یا محتوای چندرسانهای کنید تا ترجمه شما برای خوانندگان زبان مقصد ملموس باشد.
کتاب درآمدی بر مبانی ترجمه به تالیف دکتر عنایت الله فاتحی نژاد و دکتر سید بابک فرزانه با نظر به تمرین های غنی و فراوان در زمینه اصول ترجمه در دو قسمت عربی به فارسی و فارسی به عربی در یادگیری این مهارت به نحو احسن به شما کمک خواهد کرد.
از آنجایی که چاپ این کتاب توسط انتشارات متوقف شده است لذا فایل پی دی اف این کتاب را به همه علاقهمندان زبان عربی تقدیم میکنیم:
جهت رزرو زمان برای تدریس خصوصی فن ترجمه عمومی و تخصصی با استاد امین تیموری:
☎️۰۹۳۶۵۵۴۴۶۹۶
📞۰۹۹۳۵۴۴۴۸۶۲
سایت: arabisalam.com🌎
در طول تدریس در مناطق مختلف تهران، به دنبال فروشگاهی برای معرفی به زبانآموزان بودم تا بتوانند با سهولت به تمام منابع آموزشی و کمک آموزشی زبان عربی در حیطه مکالمه و صرف و نحو و ترجمه دست یابند.
بعد از تحقیق فراوان به فروشگاه «کتب عربی» دست یافتم.
در این فروشگاه تمام منابع موجود در ایران پیرامون زبان عربی را خواهید یافت.
محتوای کمک آموزشی میتواند شما را سریعتر به قلههای مکالمه عربی برساند. شما با مشاهده تمام شخصیتهای مثبت و منفی در هر محتوا احساسات درونی خود را درگیر تصور و تصدیق موقعیت های زبانی میکنید و با تصور اینکه «اگر من در این موقعیت بودم چه جمله ای به کار میبردم؟» حافظه کوتاه مدت و به تبع آن حافظه بلند مدت شما با محتوای آموزشی موسسه یا مدرس زبان به همپوشانی سریعتر خواهد رسید.
کارتون های زیر را ببینید و از عربی لذت ببریبد
کارتون 1: حلم بائعة اللبن/ رویای شیرفروش
کارتون 2: الفتاة الکسولة و الفتاة المجدّة/ دختر تنبل و دختر کوشا
کارتون 3:النحلة مایا/ زنبور مایا
برای مشاهده بقیه کارتونها روی دکمه «ادامه مطلب» کلیک کنید
تدریس خصوصی لهجه عراقی و عربی فصیح
گاهی اوقات لازم است که به دور از هر گونه کلیشه به مکالمه عربی بپردازید و خودتان را به دور از منابع آموزشی تست کنید. کلاس حوار مفتوح با چارچوب بحث آزاد این قابلیت را برای شما فراهم میکند.
کلاس های مجازی با تمام چالش هایی که دارند قابلیت های زیادی برای یادگیری و یادآوری دارند. برای ارائه یک الگوی مناسب روش تدریس در زیر نمونه ای از تدریس امین تیموری در کلاس مقدماتی مکالمه عربی در معهدالضاد درج شده است.
معهدالضاد نخستین مرکز آموزش تخصصی زبان عربی در ایران
“مَعهَدُالضّاد“نخستین و تنها کانون اختصاصى-تخصصى و جامع نشر و آموزش زبان عربى کاربردى با کتب تألیفی و متد ابتکاری و انحصارى در کشور است. زبان عربی در این مرکز در سه شاخه مکالمه (فصیح و لهجه های عراقی، خلیجی، لبنانی و…)، قواعد (صرف و نحو)، و ترجمه (فارسی به عربی و بالعکس) از سطوح مقدماتی (عمومی) تا پیشرفته (تخصصی) و کنکور از دبیرستان تا دکتری آموزش داده مى شود. [“معهد“ به معنای کانونِ آموزش و “ضاد“ نام دیگر زبان عربی است.]
القصة العشرون: قفزة الضفدع
یحکى أنّ خمسة ضفادع کانت تجلس جمیعها فوق ورقة زنبق کبیرة، إلاّ أن قرّر أحدها القفز فی الماء. کم ضفدعًا بقی على الزنبقة؟ إن کانت إجابتک هی "أربعة"، فأنت بلا شکّ ماهر فی الریاضیات...لکن، هدفُ هذه القصّة لیس إعطاءک درسٍ فی الحساب. وإنّما درس فی الحیاة! الجواب الصحیح هو "خمسة"، الضفدع "قرّر" القفز، ولم یقفز بعدُ فی الحقیقة. کذلک الحیاة، فهی لیست ریاضة تأخذ دور المتفرّج فیها، وإنّما تحتاج منک إلى بذل الجهد والمثابرة، کما أنّک لا تملک الخیار فی اللعب أو لا...أنت جزءٌ من اللعبة منذ یومک الأول على هذه البسیطة.
العبرة المستفادة من هذه القصة: رحلتک للنجاح أو لتحقیق أهدافک فی الحیاة تبدأ بخطوة….خطوة حقیقیة وفعلیّة، ولیس بقرار لاتخاذ هذه الخطوة. کفاک تفکیرًا، فقد حان الوقت للتنفیذ!
القصة التاسعة عشرة: الوردة المغرورة
یحکى أنّه عاش فی أحد الأیام وردة جمیلة فی وسط صحراء قاحلة. کانت الوردة فخورة بنفسها کثیرًا ومغترّة بجمالها، لکنّ أمرًا وحیدًا کان یزعجها، ألا وهو وجود صبّارة قبیحة بجانبها. فی کلّ یومٍ کانت الوردة تشتم الصبّارة وتعایرها بقبحها وبشاعة مظهرها. فی حین لم تنبس الصبارة ببنت شفة، وکانت تلتزم الصمت والهدوء. حاولت النباتات الأخرى تقدیم النصح للوردة وإعادتها إلى صوابها لکن بلا جدوى. وهکذا حتى حلّ الصیف واشتدّت الحرارة والجفاف. فبدأت الوردة تذبل وجفّت أوراقها وفقدت ألوانها الزاهیة النضرة. نظرت الوردة إلى جارتها الصبّارة، ورأت حینها طائرًا یدنو منها ویدسّ منقاره فیها لیشرب بعضًا من الماء المخزّن فیها. وعلى الرغم من خجلها الشدید من نفسها، طلبت الوردة من الصبارة أن تعطیها بعض الماء لتروی عطشها، فوافقت الصبّارة فی الحال، وساعدت جارتها على الصمود والنجاة فی هذا الحرّ والجفاف الشدیدین.
العبرة المستفادة من القصة: إیّاک والحکم على الآخرین من مظهرهم، فأنت لا تدری متى قد تحتاج لعونِهم.
القصة الثامنة عشرة: الراعی والذئب
یُحکى أنّه کان هناک طفل یعیش فی قریة صغیرة ویعمل فی رعی الأغنام، وفی یوم من الأیام أصابه الملل من مشاهدة أغنام القریة تحدّق فی الأفق بلا جدوى، فقرّر تسلیة نفسه، وصاح فجأة: "ذئب! ذئب! هنالک ذئبٌ یطارد الأغنام!" بمجرّد أن سمع القروییون صیاح الفتى حتى سارعوا إلى التلّة بعصیّهم وبنادقهم لإخافة الذئب، لکنهم لم یعثروا على شیء، فیما کان الولد مستمتعًا برؤیة ملامحهم الغاضبة. واکتشف القروییون حیلة الولد فصاحوا فیه بغضب: "لا تصرخ محذّرًا من الذئاب إن لم یکن هناک ذئبٌ حقًا!" ومضوا بعدها عائدین إلى أعمالهم. بعد بعض الوقت، عاود الراعی الکرّة وصاح مجدّدًا: "ذئب! ذئب یلاحق خرافی!" ومجدّدًا سارع سکّان القریة بأسلحتهم لإنقاذ الخراف، لکنّهم فی هذه المرّة أیضًا لم یعثروا على أیّ ذئب، وقاموا بتوبیخ الراعی مجدّدًا على مزاحه الثقیل، بینما کان هو یضحک مستمتعًا. بعد ساعات عدّة، رأى الراعی ذئبًا حقیقیًا یقترب من أغنامه، فانتابه الخوف وراح یصیح: "ذئب! ذئب یهاجم خرافی!" لکنّ أحدًا لم یردّ علیه ولم یأتِ لمساعدته، فقد اعتقد القروییون أن یکذب مجدّدًا، وتجاهلوه تمامًا. غربت الشمس، ولاحظ سکان القریة غیاب الراعی وأغنامه، فصعدوا إلى التلّة لیتفقّدوا أمره، ووجدوه هناک یبکی وینتحب. "ما الأمر؟ ماذا أصابک؟" سأل أحدهم. "لقد هاجم الذئب قطیع الأغنام، وقضى علیها، طلبتُ عونکم لکنّ أحدًا منکم لم یأتِ لمساعدتی…" حینها اقترب منه حکیم القریة وهمس فی أذنه قائلاً: "حینما یعتاد الناس منک على الکذب، لن یصدّقوک حتى لو قلت الحقیقة!"
العبرة المستفادة: العبرة من هذه القصة القصیرة واضحة وضوح الشمس، لن یصدّق أحدٌ الکاذب حتى لو قال الحقیقة.
القصة السابعة عشر: بانتظار انتحار الأرنب!
عاش فی أحد الأیام مزارع کسول لم یکن یحبّ العمل فی الحقول ولا یستمتع به. حیث کان یقضی أیّامه مستلقیًا تحت ظلّ شجرة کبیرة. فی أحد الأیام وبینما کان مسترخیًا تحت الشجرة، رأى ثعلبًا یطارد أرنبًا. وفجأة سمع صوت اصطدام قوّی. لقد اصطدم الأرنب بجذع الشجرة ومات فی حینها. أخذا لمزارع فی الحال الأرنب المیّت، تارکًا الثعلب مغتاضًا، وذهب إلى منزله، فذبح الأرنب وأعدّ منه عشاءً لذیذًا، وباع فروه فی السیق فی الیوم التالی. فکّرفی حینها مع نفسه: "لو استطعتُ الحصول على أرنب هکذا کلّ یوم، فلن أضطرّ للعمل مجدّدًا فی الحقل." وهکذا، ذهب المزارع فی الیوم التالی إلى نفس الشجرة واستلقى تحتها منتظرًا ارتطام أرنبٍ آخر بها. خلال یومه رأى عدّة أرانب بالفعل، لکنّ أیًّا منها لم یرتطم بأیّ شجرة، بالفعل ما حدث معه فی الیوم السابقة کان صدفة نادرة الحدوث حقًا. لکنه فکّر قائلاً: "أوه لا بأس، لا زال أمامی فرصة أخرى غدًا!" واستمرّ الأمر على هذا النحو لعدّة أیام وأسابیع وأشهر، فأهمل بذلک حقله، وبقی مستلقیًا بانتظار انتحار الأرنب. ممّا أدى إلى نموّ الأعشاب الضارّة فی الحقل وفساد المحاصیل، وتضوّر المزارع جوعًا فی نهایة المطاف، لأنه لم یجد ما یأکله، ولم یتمکّن من اصطیاد أیّ أرنب.
العبرة المستفادة من القصة: لا تضیّع وقتک فی انتظار الفرص الجیدة أن تطرق بابک دون أن تفعل شیئًا. لا تسلّم حیاتک للحظ دون أن تعمل بجدّ لتحقیق النجاح.
القصة السادسة عشرة: قارب المشاعر
یُحکى أنّه کان هنالک جزیرة بعیدة تعیش فیها کلّ المشاعر والأحاسیس معًا. وفی أحد الأیام هبّت عاصفة قویّة آتیة من المحیط وهدّدت بإغراق الجزیرة. انتاب الهلع جمیع المشاعر، لکنّ "الحبّ" تمکّن من بناء قارب کبیر للهرب، ورکبت جمیع المشاعر فی القارب ما عدا شعور واحد، فنزل "الحب" للبحث عن هذا الشعور ومعرفة هویّته، واکتشف أنّه "الکبریاء". حاول "الحبّ" أن یُقنع الکبریاء بالصعود إلى القارب، لکن دون جدوى، فقد أصرّ هذا الأخیر على البقاء. طلبت جمیع المشاعر الأخرى من "الحب" أن یترک "الکبریاء" وشأنه ویصعد إلى القارب، لکن بما أنّ "الحب" قد جُبل على حبّ الجمیع فلم یستطع المغادرة وبقیة مع "الکبریاء". وهکذا نجت جمیع المشاعر، ما عدا "الحب" الذی مات مع "الکبریاء"!
العبرة المستفادة من هذه القصة القصیرة: ببساطة، لا تدع کبریاءَک یتغلّب على مشاعر حبّک للمقربّین منک أیًّا کانوا، فالکبریاء یقتل الحبّ مهما کان کبیرًا.
القصة الخامسة عشرة: کوب و قهوة
اجتمع عدد من أصدقاء الجامعة معًا بعد فراق طویل فی منزل مدرّسهم القدیم. وما لبث أن تحوّل الحدیث فیما بینهم إلى شکوى وتذمّر من عملهم وحیاتهم. فی حینها، نهضَ الأستاذ واتجه إلى مطبخه لیعدّ بعض القهوة، ثمّ عاد بعد عدّة دقائق حاملاً معه صینیة فیها أکواب متعدّدة، منها ما هو أنیق جمیل من الکریستال أو الزجاج اللامع، وبعضها من البلاستیک أو الزجاج الشاحب رخیص الثمن. ودعا الأستاذ بعدها طلابه إلى التفضّل وأخذ کوب من القهوة. بعد أن تناول کلّ واحد کوبه، أردف الأستاذ قائلاً: "هل لاحظتم أن الأکواب الرخیصة الباهتة هی فقط التی بقیت على الطاولة، فیما تمّ أخذ جمیع الأکواب الکریستالیة الباهظة؟ وفی الوقت الذی من المنطقی فیه أنّ یرغب کلّ واحد فی الحصول على الأفضل لنفسه، غیر أنّ هذا سبب کلّ المشکلات والتوترات فی الحیاة، الکوب نفسه لن یُضیف أیّ قیمة للقهوة، ولن یغیّر مذاقها، ففی معظم الأحیان هو أغلى سعرًا فقط، ویُخفی المشروب الذی تتناوله." صمت الأستاذ قلیلاً، ثمّ واصل: "ما ترغبون فیه جمیعًا هو القهوة ولیس الکوب، لکنکم مع ذلک وبکل وعیٍ رحتم تبحثون عن أجمل الأکواب ومقارنتها بأکواب زملائکم! وکذلک الأمر مع وظائفکم، عائلاتکم وکلّ ممتلکاتکم الأخرى، ما تملکونه لا یؤثّر بأیّ شکل من الأشکال على جودة حیاتکم!"
العبرة المستفادة من القصة: کثیرًا ما نفشل فی الاستمتاع بقهوتنا، فقط لأننا نرکّز على الکوب الذی یحتویها. أن تکون سعیدًا لا یعنی بالضرورة أنّ کلّ شیء من حولک مثالی، وإنّما یعنی أن تکون قادرًا على رؤیة ما وراء کلّ العیوب والعثور على السکینة والراحة. هذه السکینة تکمن فی داخلک أنت، ولیس فی حجم منزلک أو نوع سیارتک أو طراز هاتفک أو أیّ شیء مادّی آخر فی حیاتک.
القصة الرابعة عشرة: القرش والطعم
فی تجربة قام بها أحد علماء الأحیاء البحریة، تمّ وضع سمکة قرش کبیرة فی حوض مائی، وأُضیف بعد ذلک مجموعة من الأسماک الصغیرة کطُعم للقرش. وکما هو متوقّع فقد هجم القرش على الأسماک الصغیرة والتهمها کلّها. بعد ذلک، وضع العالم فاصلاً زجاجیًا قسّم به الحوض إلى قسمین متساویین، فجعل الأسماک الصغیرة فی أحد الجانبین، وسمکة القرش فی الجانب الآخر. هجم القرش فی الحال، لکنّه فی هذه المرّة اصطدم بالفاصل الزجاجی، بیْدَ أنّه استمرّ فی المحاولة دون کلل أو ملل، فی حین کانت الأسماک الصغیرة تسبح بهدوء وأمان. وبعد مرور عدّة ساعات استسلم القرش أخیرًا وتوقّف عن المحاولة. تمّ تکرار التجربة مرّات عدیدة خلال الأسابیع القلیلة اللاحقة، وکانت عدوانیة القرش تقلّ فی کلّ مرّة، إلاّ أن استسلم تمامًا وتوقّف عن مهاجمة الأسماک الصغیرة من الأصل. عندها، أزال عالم الأحیاء اللوح الزجاجی، لکن القرش لم یبادر بالهجوم هذه المرّة أیضًا، فقد أصبح مؤمنًا تمامًا بوجود الحاجز الخفی بینه وبین الأسماک الصغیرة.
العبرة المستفادة من هذه القصة: کثیرون هم من یفقدون الأمل تمامًا بعد تلقّیهم الصدمات وفشلهم عدّة مرّات، کما هو الحال مع سمکة القرش فی هذه القصة القصیرة. نفضّل حینها البقاء مُثقلین بهزائم الماضی، وبأننّا لن ننجح أبدًا. نبنی فی عقولنا حواجز وهمیة، فی حین أنّها ربما لم تعد موجودة بعد الآن. لا تتوقّف عن المحاولة أبدًا، فالنجاحُ قد یکون على بعد خطوة واحدة فقط منک.
القصة الثالثة عشرة: توقف بسبب حجر!
فی أحد الأیام کان مدیرٌ تنفیذی ناجح یقود سیّارته الجدیدة فی أحد شوارع الأحیاء الضیّقة، وفجأة رأى ولدًا صغیرًا یظهر من بین السیارات الواقفة عند الرصیف، لکن وبمجرّد أن ابتعد عنه بضعة أمتار حتى ارتطم بالسیارة حجرٌ کبیر. توقّف المدیر فی الحال وخرج من سیارته لیرى مکان اصطدام الحجر بالسیارة، فکان واضحًا وضوح الشمس، واستشاط الرجل غاضبًا، فأسرع إلى حیث کان الولد یقف فی سکون. "لماذا فعلت ذلک؟ مالذی دهاک حتى تضرب سیارتی الجدیدة هکذا!" صاح المدیر فی غضب، وأجابه الولد بخوف: "أرجو المعذرة یا سیّدی، لکنی لم أعرف ما یمکننی فعله غیر ذلک، کان علیّ أن أرمی حجرًا، فلم تتوقّف أیّ سیارة لمساعدتی". وفیما راحت الدموع تنهمر من عینی الولد، واصل القول وهو یُشیر إلى الجانب إلى السیارات المتوقّفة عند الرصیف: "لقد وقع أخی من على کرسیّه المتحرّک هناک، وقد تأذى کثیرًا، لکنی لم أستطع حمله، هل یمکنک أن تساعدنی لإعادته إلى الکرسی المتحرّک؟ إنّه یتألم بشدة، وهو ثقیل الوزن، لا أستطیع القیام بذلک وحدی" تأثّر الرجل کثیرًا بحکایة الولد وتوسّله، فابتلع الغصّة فی حلقه بصعوبة، وبادر على الفور بمساعدة الأخ الواقع أرضًا ورفعه إلى کرسیّه المتحرّک، قبل أن یعالج جراحه. وحینما تأکّد أنّ کلّ شیء سیکون على ما یرام، عاد مجدّدًا إلى سیّارته وهمّ بالمغادرة حینما سمع الولد الذی رمى الحجر یقول: "شکرًا لک یا سیّدی، حفظک الله وحماک". لم یعلم الرجل ما یقول، وقاد سیارته مبتعدًا، لکن رحلته إلى المنزل کانت طویلة وبطیئة فکّر خلالها فی الموقف الذی حصل معه. وحینما وصل، ألقى نظرة على سیارته وتمعّن فی أثر الضربة على بابها الأمامی، کان واضحًا جدًّا، لکنّه مع ذلک قرّر ألاّ یصلحه، بل فضّل إبقاءه کذلک لتذکّره تلک الضربة برسالة مهمّة: "لا تمضِ فی الحیاة مسرعًا لدرجة أنّ الطریقة الوحیدة لإیقافک هی بحجر!"
العبرة المستفادة من القصة: تهمس لنا الحیاة فی کثیر من الأحیان، وتبعث لنا برسائل وإشارات لتذکیرنا وإعادتِنا إلى طریق الصواب، لکن إن تجاهلنا هذه النداءات فقد تضطرّ أحیانًا إلى رمینا بأحجار ثقیلة مؤلمة تأتی فی شکل مصائب کبیرة. الخیار أمامک، إمّا أن تنصت للرسائل التحذیریة أو أن تتلقّى الحجر المؤلم، فماذا ستختار؟!
القصة الثانیة عشرة: الانعکاسات
تدور هذه القصة القصیرة حول کلبٍ دخل فی یوم من الأیام إلى متحفٍ ملیء بالمرایا. کان متحفًا فریدًا من نوعه، فالجدران والسقف والأبواب وحتى الأرضیات کانت کلّها مصنوعة من المرایا. بمجرّد أن رأى انعکاساته، أصیب الکلب بصدمة کبیرة، فقد رأى أمامه فجأة قطیعًا کاملاً من الکلاب التی تحیط به من کلّ مکان. کشّر الکلب عن أنیابه وبدأ بالنباح، فردّت علیه الکلاب الأخرى التی لم تکن سوى انعکاسًا له بالمثل. فنبح من جدید، وراح یقفز جیئة وذهابًا محاولاً إخافة الکلاب المحیطة به، فقفزت هی الأخرى مقلّدة إیاه. وهکذا استمرّ الکلب المسکین فی محاولة إخافة الکلاب وإبعادها دون جدوى. فی صباح الیوم التالی، عثر حارس المتحف على الکلب البائس میتًا خالیًا من الحیاة، مُحاطًا بمئات الانعکاسات لکلبٍ میتٍ أیضًا. لم یکن هنالک أحد لإیذاء الکلب فی المتحف، فقد قتل نفسه بنفسه بسبب العراک مع انعکاساته!
العبرة المستفادة من القصة: لن یجلب لک العالم الخیر أو الشرّ من تلقاء نفسه، فکلّ شیء یحدث من حولنا ما هو إلاّ انعکاس لأفکارنا، مشاعرنا، أمانینا وأفعالنا. العالم لیس سوى مرآة کبیرة، فأحسِن الوقوف أمامها!
القصة الحادیة عشرة: لکل واحد قصة
خلال إحدى الرحلات فی القطار، صاح شاب فی العشرین من العمر فجأة: "أبی انظر إلى الأشجار! إنها تسیر إلى الوراء!" وابتسم حینها الأب لابنه فی عطف فی حین راح بقیّة الرکاب ینظرون إلى الشاب بعین الشفقة. وما هی إلاّ لحظات حتى صاح الشاب مجدّدًا: "أبی! أبی...انظر إلى الغیوم فی السماء، إنّها تلحقُ بنا أیضًا!" ابتسم الأب من جدید، وفی حینها اقترب منه أحد الرکاب وقال له: "لماذا لا تعرض ابنک على طبیب جیّد؟" وأجاب الأب: "لقد فعلت، فی الواقع نحن عائدان من المستشفى، لقد کان أبی کفیفًا منذ الولادة، والیوم فقط استعاد بصره!"
العبرة المستفادة من هذه القصة: لکلّ شخصٍ منّا قصة، فلا تحکم على الآخرین قبل أن تعرفهم جیّدًا...قد تدهشک الحقیقة عنهم.
یحکى أن أحد الخدم کان یتعرّض لمعاملة سیئة من سیّده، فهرب فی أحد الأیام إلى الغابة. وهناک التقى بأسد یتألم من شوکة کبیرة مغروسة فی قدمه. استجمع الخادم شجاعته، واقترب من الأسد وانتزع الشوکة من قدمه. فمضى الأسد فی طریقه دون أن یؤذی الخادم الطیب. بعد ذلک بعدّة أیام، خرج سیّد الخادم فی رحلة صید إلى الغابة، وقبض على الکثیر من الحیوانات. وفی طریق العودة لمح السیّد خادمه، فقبض علیه أیضًا، وقرّر أن یعاقبه عقابًا قاسیًا. فطلب من خدمه أن یرموه فی قفص الأسد. وکم کانت دهشة السیّد ومن حوله عظیمة حینما دنا الأسد من الخادم ورح یلعق وجهه کأنه حیوان ألیف. لقد کان ذلک الأسد هو نفسه الذی ساعده الخادم قبل أیام. وهکذا، نجا الخادم وتمکّن بمساعدة الأسد من إنقاذ بقیة الحیوانات.
العبرة المستفادة من القصة: ساعد غیرک، فلا تعلم متى ستحتاجهم...عمل الخیر لا یضیع.
فی أحد الأیام کان هنالک ثعلب یتمشّى فی الغابة، وفجأة رأى عنقودَ عنب یتدلّى من أحد الأغصان المرتفعة. - "هذا ما کنت أحتاجه لأطفئ عطشی!" قال الثعلب لنفسه مسرورًا. تراجع بضع خطوات للوراء ثمّ قفز محاولاً التقاط العنقود، لکنه فشل. فحاول مرّة ثانیة وثالثة، واستمر فی المحاولة دون جدوى. أخیرًا، وبعد أن فقد الأمل سار مبتعدًا عن الشجرة، وهو یقول متکبّرًا: - "إنها ثمار حامضة على أیّ حال...لم أعد أریدها!"
العبرة المستفادة: من خلال هذه القصة القصیرة نکتشف أنّه من السهل للغایة أن تنتقد ما لا تستطیع الوصول إلیه.
فی أحد الأیام شکت طفلة لوالدها ما تعانیه من مشقّات الحیاة. أخبرته أنّها تعیش حیاة تعیسة ولا تعلم کیف تتجاوز کلّ المصاعب التی تواجهها. فما إن تتغلّب على مشکلة ما حتى تفاجئها الحیاة بمشکلة أکبر وأقسى. کان والدها طاهیًا بارعًا، فلم ینبس ببنت شفة...بدلاً من ذلک طلب منها مرافقته إلى المطبخ. وهناک أحضر ثلاث أوعیة ملأها بالماء ووضعها على النار. وبمجرّد أن بدأت بالغلیان، وضع حبات من البطاطا فی الوعاء الأول، حبات من البیض فی الوعاء الثانی وحفنة من حبیبات القهوة فی الوعاء الثالث. وترکها تغلی دون أن یقول شیئًا. أصاب الطفلة الملل وبدأ صبرها ینفد. وراحت تتساءل عمّا یفعله والدها. وبعد عشرین دقیقة، أطفأ الأب الطیب النار. وأخرج البطاطا والبیض والقهوة ووضع کلّا منها فی وعاء زجاجی شفاف. التفت بعدها نحو ابنته وقال: - "ماذا ترین؟" - "بطاطا، وبیض وقهوة!" أجابت مستغربة. - "ألقِ نظرة أدقّ!" قال الأب: "والمسی حبات البطاطا." وکذلک فعلت الطفلة فلاحظت أنها أصبحت طریة. ثمّ طلب منها أن تکسر حبة البیض، فلاحظت أنّها قد أصبح أقسى. أخیرًا طلب منها ارتشاف القهوة فلاحظت أنّها لذیذة ورسمت على محیّاها ابتسامة خفیفة. - "أبی، ماذا یعنی کلّ هذا؟" سألت الصغیرة فی عجب. وهنا شرح الأب قائلا: - "کلّ من البطاطا والبیض والقهوة واجهت نفس الظروف (الماء المغلی الساخن) لکن کلّا منها أظهرت ردّ فعل مختلف، فالبطاطا التی کانت تبدو قاسیة قویة، أصبحت طریة ضعیفة. والبیضة ذات القشرة الهشّة تحوّل السائل فیها إلى صلب. أمّا القهوة فکانت ردّة فعلها فریدة، لقد غیّرت لون الماء ونکهته، وأدّت إلى خلق شیء جدید تمامًا." صمت الأب قلیلاً ثمّ واصل: - "ماذا عنکِ أنتِ؟ عندما تواجهک ظروف الحیاة الصعبة، کیف تستجیبین لها؟ هل تبدین ردّة فعل کالبطاطا؟ کالبیض؟ أم کالقهوة؟"
العبرة المستفادة: تحدث فی الحیاة من حولنا الکثیر من الأمور، وتواجهنا الکثیر من الصعاب والأحداث المؤلمة، لکن لا یهمّ منها شیء. فالمهم حقًا هو کیف نختار ردّة فعلنا على هذه الصعاب. هل تحطّمنا وتجعلنا ضعفاء کالبطاطا. أم أنّها تحوّلنا إلى أشخاص قساة من الداخل کما هو الحال مع البیض. أمّ أننا نتعلّم منها ونستغلّها فی تغییر العالم من حولنا، وخلق شیء إیجابی جدید.
فیجای وراجو کانا صدیقین حمیمین. وفی أحد الأیام ذهبا فی نزهة إلى الغابة للتمتّع بجمال الطبیعة. فجأة رأیا دبًا کبیرًا یتقدّم منهما، ففزعا وانتابهما الخوف الشدید. کان راجو بارعًا فی تسّلق الأشجار، فسارع على الفور إلى أقرب شجرة إلیه وتسلّقها غیر مبالٍ بصدیقه الذی لم یکن یحسن التسلّق إطلاقًا. أمّا فیجای، ففکّر قلیلاً، وتذکّر حینها أنّه قد سمع بأنّ الحیوانات المفترسة لا تحبّ الجثث المیتة، لذا استلقى أرضًا وکتم انفاسه. وصل إلیه الدب الکبیر، وراح یشمّه ویدور حوله لبعض الوقت، ثمّ ترکه وذهب. فنزل راجو من أعلى الشجرة وسأل صدیقه ساخرًا: - "ماذا قال لک الدبّ حینما کان یهمس فی أذنک؟" وأجابه فیجای: - "قال لی أن أبتعد عن الأصدقاء أمثالک!" ثم ترکه ومضى فی طریقه.
العبرة المستفادة من القصة: الصدیق الحقیقی هو الذی تجده وقت الضیق.
کان یومًا حارًّا جدًا، وکان الأسد فی الغابة یشعر بجوع شدید. خرج من وکره وبحث هنا وهناک عن طعام یسدّ به جوعه. فلم یجد سوى أرنب صغیر… قبض علیه، وفکّر مع نفسه قائلاً: - "هذا الأرنب لن یملأ معدتی". وفی حینها لمح غزالاً مرّ على مقربة منه، فأصابه الجشع، وفکّر مجدّدًا: - "بدلا من هذا الأرنب النحیل، سأمسک بالغزال وأتناول وجبة دسمة". وهکذا أطلق الأسد سراح الأرنب، وانطلق بأقصى سرعته إلى حیث رأى الغزال یرکض، لکن هذا الأخیر کان قد اختفى...شعر الأسد بالمرارة والأسف، وندم شدید الندم لأنه أطلق سراح الأرنب. وبقی الآن جائعًا بلا طعام.
العبرة المستفادة من هذه القصة القصیرة: عصفور فی الید خیر من عشرة على الشجرة!
کان هنالک أربعة طلاّب جامعیین، قضوا لیلتهم فی الاحتفال والمرح ولم یستعدّوا لامتحانهم الذی تقرّر عقده فی الیوم التالی. وفی الصباح اتفق أربعتهم على خطّة ذکیة. قاموا بتلطیخ أنفسهم بالوحل، واتجهوا مباشرة إلى عمید کلیتهم، فأخبروه أنّهم ذهبوا لحضور حفل زفاف بالأمس، وفی طریق عودتهم انفجر أحد إطارات سیارتهم واضطرّوا نتیجة لذلک لدفع السیارة طول الطریق. ولهذا السبب فهم لیسوا فی وضع مناسب یسمح لهم بخوض الاختبار. فکّر العمید لبضعة دقائق ثمّ أخبرهم أنّه سیؤجل امتحانهم لثلاثة أیّام. فشکره الطلاب الأربعة ووعدوه بالتحضیر الجید للاختبار. وفی الموعد المقرّر للاختبار، جاؤوا إلى قاعة الامتحان، فأخبرهم العمید أنّه ونظرًا لهذا الظرف الخاص، سیتمّ وضع کلّ طالب فی قاعة منفصلة. ولم یرفض أیّ منهم ذلک، فقد کانوا مستعدّین جیّدًا. کان الامتحان یشتمل على سؤالین فقط: السؤال الأول: ما هو اسمک؟ (علامة واحدة) السؤال الثانی: أیّ إطارات السیارة انفجر یوم حفل الزفاف؟ (99 علامة).
العبرة المستفادة من القصة: إن کان الکذب ینجی، فالصدق أنجى...تحمّل مسؤولیة أفعالک وأقوالک وإلاّ ستتعلّم درسًا قاسیًا.
تدور القصّة حول صدیقین کانا یسیران فی وسط الصحراء. وفی مرحلة ما من رحلتهما تشاجرا شجارًا کبیرًا، فصفع أحدهما الآخر على وجهه. شعر ذلک الذی تعرّض للضرب بالألم والحزن الشدیدین، لکن ومن دون أن یقول کلمة واحدة، کتب على الرمال: - "الیوم صدیقی المقرّب صفعنی على وجهی." استمرّا بعدها فی المسیر إلى أن وصلا إلى واحة جمیلة، فقرّرا الاستحمام فی بحیرة الواحة، لکنّ الشاب الذی تعرّض للصفع سابقًا علق فی مستنقع للوحل وبدأ بالغرق. فسارع إلیه صدیقه وأنقذه. فی حینها کتب الشاب الذی کاد یغرق على صخرة کبیرة، الجملة التالیة: - "الیوم صدیقی المقرّب أنقذ حیاتی." وهنا سأله الصدیق الذی صفعه وأنقذه: - "بعد أن آذیتک، کتبت على الرمال، والآن أنت تکتب على الصخر، فلماذا ذلک؟" أجاب الشاب: - "حینما یؤذینا أحدهم علینا أن نکتب إساءته على الرمال حتى تمسحها ریاح النسیان. لکن عندما یقدّم لنا أحدهم معروفًا لابدّ أن نحفره على الصخر کی لا ننساه أبدًا ولا تمحوه ریح إطلاقًا."
العبرة المستفادة من هذه القصة القصیرة: کن متسامحًا، ولا تنسى من قدّم لک معروفًا. لا تقدّر ما تملکه من أشیاء وإنّما قدّر ما تملکه حولک من أشخاص.
کان لدى بائع ملح حمارٌ یستعین به لحمل أکیاس الملح إلى السوق کلّ یوم. وفی أحد الأیام اضطرّ البائع والحمار لقطع نهرٍ صغیر من أجل الوصول إلى السوق، غیر أنّ الحمار تعثّر فجأة ووقع فی الماء، فذاب الملح وأصبحت الأکیاس خفیفة ممّا أسعد الحمار کثیرًا. ومنذ ذلک الیوم، بدأ الحمار بتکرار الخدعة نفسها فی کلّ یوم. واکتشف البائع حیلة الحمار، فقرّر أن یعلمه درسًا. فی الیوم التالی ملأ الأکیاس بالقطن ووضعها على ظهر الحمار. وفی هذه المرّة أیضَا، قام الحمار بالحیلة ذاتها، وأوقع نفسه فی الماء، لکن بعکس المرّات الماضیة ازداد ثقل القطن أضعافًا وواجه الحمار وقتًا عصیبًا فی الخروج من الماء. فتعلّم حینها الدرس، وفرح البائع لذلک.
العبرة المستفادة من هذه القصة القصیرة: لن تسلم الجرّة فی کلّ مرّة، وقد لا یکون الحظ حلیفک دومًا!
یحکى أنّه کان هناک رجل حکیم یأتی إلیه الناس من کلّ مکان لاستشارته. لکنهم کانوا فی کلّ مرّة یحدّثونه عن نفس المشاکل والمصاعب التی تواجههم، حتى سئم منهم. وفی یوم من الأیام، جمعهم الرجل الحکیم وقصّ علیهم نکتة طریفة، فانفجر الجمیع ضاحکین. بعد بضع دقائق، قصّ علیهم النکتة ذاتها مرّة أخرى، فابتسم عدد قلیل منهم. ثمّ ما لبث أن قصّ الطرفة مرّة ثالثة، فلم یضحک أحد. عندها ابتسم الحکیم وقال: - "لا یمکنکم أن تضحکوا على النکتة نفسها أکثر من مرّة، فلماذا تستمرون بالتذمر والبکاء على نفس المشاکل فی کلّ مرة؟!"
العبرة المستفادة من هذه القصة: القلق لن یحلّ مشاکلک، وإنّما هو مضیعة للوقت وهدر للطاقة.
القصة الاولى: الرجل العجوز فی القریة
یُحکى أنّ رجلا عجوزًا کان یعیش فی قریة بعیدة، وکان أتعس شخص على وجه الأرض، حتى أنّ کلّ سکان القریة سئموا منه، لأنه کان محبطًا على الدوام، ولا یتوقّف عن التذمر والشکوى، ولم یکن یمرّ یوم دون أن تراه فی مزاج سیء. وکلّما تقدّم به السنّ، ازداد کلامه سوءًا وسلبیة… کان سکّان القریة ینجنّبونه قدر الإمکان، فسوء حظّه أصبح مُعدیًا. ویستحیل أن یحافظ أیّ شخص على سعادته بالقرب منه. لقد کان ینشر مشاعر الحزن والتعاسة لکلّ من حوله. لکن، وفی أحد الأیام وحینما بلغ العجوز من العمر ثمانین عامًا، حدث شیء غریب، وبدأت إشاعة عجیبة فی الانتشار: - "الرجل العجوز سعید الیوم، إنه لا یتذمّر من شیء، والابتسامة ترتسم على محیّاه، بل إن ملامح وجهه قد أشرقت وتغیّرت!" تجمّع القرویون عند منزل العجوز، وبادره أحدهم بالسؤال: - "ما الذی حدث لک؟" وهنا أجاب العجوز: - "لا شیء مهمًّا...لقد قضیتُ من عمری 80 عامًا أطارد السعادة بلا طائل. ثمّ قرّرت بعدها أن أعیش من دونها، وأن أستمتع بحیاتی وحسب، لهذا السبب أنا سعید الآن!"
العبرة المستفادة من هذه القصة القصیرة: لا تطارد السعادة...بدلاً من ذلک، استمتع بحیاتک!